اپیزود اول :
جوانک عاشق در نیمه ی دوم اسفند که باد بوی بهار می آورد به دامنه ی الوند می رفت تا گل های خوشبوی رسته در میان سنگ ها را که از میان توده های برف سر براورده بودند بچیند ، کار هر روزش بود ، به هنگام اذان صبح در دامنه ی کوه بود و به زحمت می توانست تنها دو یا چند ساقه ی نحیف نشسته به گل را در میان برف ها پیدا کند و بعد دوان دوان از کوه سرازیر می شد تا خود را به شهر برساند . وقتی به حاشیه ی شهر می رسید دیگر یخ زده بود ، آنوقت آرام آرام می رفت تا در یکی از کوچه پس کوچه های شهر به مقابل درب خانه ای برسد که در آنجا دختری با عجله در حال پوشیدن لباس ارمک مدرسه ای بود تا به دبیرستان برود .
دختر نمی دانست که در آستانه ی در حیاط درست روی سکوی کوتاهی که فاصله ی بین خانه و کوچه بود چند لحظه ی پیش دستی لرزان چند شاخه ی گل یخ را بر زمین گذاشته است تا در هنگام ترک خانه ، دختر که عاشق گل یخ بود ، آن ها را بردارد . و دریغا که به هنگام رفتن چنان در شتاب بود که با اولین گامی که بیرون می نهاد گل ها را نادیده له می کرد و چند گام آن سو ترک قلب پسرک عاشق که پشت تیر چراغ برق پنهان شده بود و دزدانه به صحنه می نگریست فشرده می شد . و این ، تنها ماجرای یک روز و دو روز نبود ، که بارها و بارها رنج تلاش یافتن گل یخ در برف های الوند به داغ سوزنده ای بدل شده بود بر قلب ترد و نازکش . سرانجام آموخت که به جای آنکه گل ها را در آستانه ی در و روی سکوی سنگی بگذارد بهتر است که در فاصله ی باریک شکاف بین دو لنگه ی در قرار دهد . و ... چنین کرد ...
و دختر از آن پس به هنگام گشودن در می دید که چند شاخه ی گل یخ جلوی پایش به زمین می افتد ، خم می شد و گل ها را بر میداشت و در همان لحظه جوانی پنهان در پشت ستونی ، سر به تیر برق کوچه می نهاد . خستگی رفته بود ، سرمای تن جایش را به گرما داده بود .
اپیزود دوم :
مرد خسته و کوفته در یکی از روزهای گرم مرداد ماه از اداره به خانه بازگشت ، در آستانه ی در دست هایش در جیب به دنبال کلید می گشت که چشمش به قبض برق افتاد . مامور اداره ی برق قبض را در فاصله ی باریک شکاف دو لنگه ی در گذاشته بود . در راباز کرد ، برگه ی قبض مثل یک شاخه ی گل یخ بر زمین افتاد . آهی کشید ، پله ها را تا طبقه ی سوم با یاد سرمای کوه الوند یکی پس از دیگری طی کرد . بیش از سی سال از آن روز ها می گذشت .
اپیزود سوم :
کارمند جدیدالاستخدام اداره آقای رئیس را به جشن عروسی اش دعوت کرده بود . در جشن عروسی همه به عروس و داماد و والدین آنها تبریک می گفتند . آقای رئیس به هنگام گفتن تبریک به مادر داماد بهت زده بر جا ایستاده بود ، سرمای الوند منجمدش کرده بود . با دستهای لرزان در جیب هایش به دنبال شاخه ی گل یخ می گشت .
خواستم در زمانه ای چنین که به هر سو می نگرم زشتی و پلشتی می بینم و نا جوانمردی می رود تا بر جهان سلطه اندازد کلامی از جوانمردی بگویم. تقدیم به همه ی جوانمردان، چه از طبقه ی ذکور، چه از طبقه ی نسوان... و بگذار آرام نجوا کنم که این روزها جوانمردی در طبقه ی نسوان بیشتر یافت شود.
.... و اما نمی دانم که خواندم یا شنیدم که جوانمردی گاه به مال است، گاه به جان، گاه به همت است و گاه به تن.
جوانمردی به مال از آن ِ جعفر صادق بود در میقات. که یکی دست او گرفت که تو طراری (دزدی)، هزار دینار از من برده ای. او گفت: اکنون بیا تا به منزل رویم تا آن هزار دینار به تو باز گردانم، دستش را گرفت و به خانه ی خود برد و هزار دینار بدو داد. روز بعد آن مرد باز آمد و در جستجوی جعفر بود تا از او بخشایش طلبد، چون بدو رسید دست و پای او را بوسه داد و گفت: مرا عفو فرما یا سبط رسول الله. که من زر خویش را یافتم و تو را به ظلم گرفته بودم، اینک زر تو باز آورده ام. جعفر گفت: تو را بخشودم، و این هزار دینار در راه تو دادم. گفت: چرا؟ گفت: چون زر از کیسه بیرون کردم از ملک خود بیرون کردم. و آنچه از ملک ما بیرون شود باز در ملک ما نیاید. و در دل ما جای ندارد. آن مرد بسی التماس کرد، باز نپذیرفت. گفتند: یا سبط رسول، مال خود را چرا نپذیری؟ گفت: در آن لحظه که او مرا به دزدی تهمت کرد ملک تعالی به واسطه ی تهمت او به ما رحمت کرد. چون از تهمت او نصیبی یافته ایم اجر او آن است که به دنیا از نعمت ما نصیبی یابد... و این جوانمردی به مال است.
...و جوانمردی به تن از یوسف بود، که چون غلامی از غلامان خلیفه از مجازات تیغ او بگریخت و پناه به یوسف برد گفت: سه روز مرا پنهان دار. یوسف وی را پنهان کرد. اشخاص خلیفه بدو گمان بردند، غلام را از او طلب کردند، یوسف انکار کرد، او را در زیر چوب افکندند و هزار چوبش بزدند. اقرار نکرد. دیگر روز در خواب از آن سهم و رنج که بدو رسیده بود دچار احتلام شد، جامه از تن بیرون کرد تا غسل کند، گفتند غسل مکن که اندام تو مجروح است و چون به آب رسد، تنت تباه گردد. او بی درنگ در میان آب رفت و گفت: چگونه توانم این پسندم که از بهر غلامی هزار چوب خورم اما از بهر خدا و اجرای امر او از آب سرد بگریزم، و آن غسل به جا آورد... و این جوانمردی به تن باشد.
...و جوانمردی به جان علی مرتضی را بود، یک روز در جنگ با بیگانه ای در آویخت. تیغ از دست دشمن افکنده شد، بیشرمانه از علی طلب تیغ کرد که یاعلی، تیغ خود به من ده. علی مرتضی تیغ خود بدو داد. بیگانه گفت: همانا که دیوانه ای، در جنگ تیغ به دست دشمن دهی؟ گفت: دیوانه نیستم ولی به خواهش تو لحظه ای در تفکر شدم که اگر ندهم ناجوانمردی بُود، ازین رو تیغ به تو دادم، اینک اگر بزنی ناجوانمردی تو کرده باشی و من در راه جوانمردی کشته شوم و بسیار مشتاقم که به دست نا جوانمردی کشته شوم. آن مرد کافر گفت: دینی که پیروان آن دارای چنین جود و فتوتی باشند، بنای آن بر اساس حق و حقیقت باشد، گواهی دهم خدا یکیست و محمد رسول اوست... و این جوانمردی به جان باشد.
...و جوانمردی به همت شبلی را بود رحمه الله علیه، که روزی در عالم مستی و راستی گفت: کاشکی کل لذت های دنیا در چنگ من بودی. گفتند یا شیخ تو را در هیچ حال حتی آرزوی عُقبی نبوده است. اینک چگونه چنین آرزوی دنیا کنی؟ گفت: می خواهم که تمام لذات دنیا را جمع کنم و در دهان کافری نهم، گفتند: چرا؟ گفت: زیرا که دنیا دشمن است و کافر نیز دشمن. خواهم که دشمن را به دشمن مشغول کنم تا دوست با دوست در عالم خلوت عاشقی، از آفت دشمن در امان باشد... و این جوانمردی به همت بود.
*****
...جوانمردان در کجای این جهان پنهان شده اند... اگر نشانی از آنها دارید، مرا نیز با خبر کنید.
غسالخانه کنج گورستان بود، از درون همهمه بسیار می آمد و جمعیتی نسبتا زیاد در پشت در و فضای گورستان منتظر بودند تا پس از شستشو و غسل، مرده را که مادرم بود، برای نماز و دفن بیاورند.
من در گوشه ای ایستاده بودم و از پس پرده های اشک، نظاره گر تسلیم او در برابر مشیت الهی بودم.
سفید بود مثل برف، قدش راست شده بود، سطل آب را که بر پیکرش می ریختند یاد تخت بیمارستان افتادم که وقتی سالهای پیش مرا برای یک عمل جراحی برده بودند، مادر با دست های مهربانش که حالا سرد شده بود با گرمی مادرانه آب را بر پیشانیم می پاشید تا به هوش آیم. در افکار پریشانم خاطرات سالهای دور، جان گرفته بود.
خاطره آن روز که مادرم با اکرم خانم یکی از زنان همسایه چه قشقرقی به راه انداخته بود که دخترش مینا در پی یک نزاع کودکانه به من گفته بود "خاک بر سر یه گوش" و... وای که چه بر سر مادرم آمد وقتی موضوع را فهمید، با شتابی عجیب خود را به خانه اکرم خانم رسانده بود و آن جنجال و هیاهو که اگر یکبار دیگر مینا از این غلط ها بکند... و مادر که حالا با قامت یخ کرده روی آن سنگ افتاده بود چقدر برایم گریسته بود.
لحظه به لحظه بر جمعیت گورستان افزوده میشد. دوستان پدرم او را حلقه کرده بودند و پدر با بغض و اشک از مرگ ناگهانی مادر برایشان تعریف می کرد. این دومین باری بود که گریه پدر را میدیدم. بار اول در بیمارستان بودم، وقتی او بر بالای تختم بود و با انگشتان مهربانش که بوی سیگار می داد، موهای سرم را به کناری زده بود تا پیوند لاله گوش را ببیند. و وقتی که مرا مثل همه آدم های دیگر با دو لاله گوش دیده بود شروع به گریستن کرده بود. طوری که همیشه برایم جای سوال داشت که گریه پدر اشک شوق بود یا ضجه های یک درد پنهان.
چنان گریسته بود که دل آدمی کباب می شد و من نمی دانستم که چرا پدر آنگونه دلخراش و جگر سوز می گرید. آه مادر، حالا میدانم که پدر به خاطر تو گریه کرده بود.!
مادرم را داشتند می شستند. سفید بود مثل برف، سطل آب را که بر پیکرش می ریختند یاد آن روز افتادم که وسط اتاق کوچک آن خانه قدیمی، مادرم چادری را پهن کرد و چند قلک سفالی کوچک و بزرگ را آورد و شکست، از قلک ها صدای ریزش سکه می آمد و فرو ریختن اسکناس های کهنه و نو چون برگ های رنگارنگ درختان در پاییز، همه به دور چادر جمع شده بودیم و اسکناس ها را پدرم با چند تکه نخ بسته بندی می کرد. مادر می گفت کم است و پدر می گفت خدا بزرگ است.
سرانجام وقتی مادر انگشتر و گردنبند طلایش را نیز به آن اضافه کرد، برادرم که با من همیشه سر جنگ داشت به صدا در آمد که: "بدبخت این همه پول را باید بدهیم که برای خانم خانما لاله گوش بخریم. حالا نمیشه موهاتو بندازی رو گوشت تا کسی نفهمه که تو یه لاله گوش کم داری؟ هیچ می فهمی با این همه پول چه کارها میشه کرد؟"
و بوی تند کافور مرا به خود آورد. در گوشه غسالخانه ایستاده بودم، مادرم را می شستند، گریه کردن یادم رفته بود، خشک شده بودم، بهت زده بودم، چه می دیدم؟ سطل آب را که بر پیکر مادر ریختند یاد آن روز افتادم که وقتی مرا از بیمارستان به خانه آوردند، خاله ها و زن دایی ها به دیدنم آمده بودند. و بعد دسته دسته دوستان همکلاسی ام، عمه ها، همسایه ها و هر کسی که می آمد می خواست تا موهای سرم را به کناری بزنم تا لاله ی گوش پیوند شده را ببیند. و اگر کنجکاوی ها و پرسش های بی امان عفت خانم همسایه روبرویی نبود شاید هرگز نمی توانستم از زبان مادر بشنوم که پدر در مقابل پرداخت سی هزار تومان پول و واگذاری یک قطعه زمین که از پدر بزرگ برایش به ارث رسیده بود در حق یک زن ناشناس که فقیر بوده و سرپرستی چند بچه یتیم را به عهده داشته لاله گوش او را خریداری و برای من پیوند زده است.
دستم را از زیر روسری به طرف گوشم بردم، در پشت لاله گوش خط باریکی که جای عمل جراحی بود در زیر انگشتانم کاملا حس می شد. گوشم یخ زده بود، درست مثل جسد مادر.
بر روی سنگ، قامت سفید مادر دراز شده بود و وقتی سطل آب را روی او ریختند بی اختیار و هراسناک چشمانم را بستم و در یک لحظه، در سیاهی پشت مردمک هایم، پدرم را دیدم که آهسته و نجوا کنان مادر را دلداری می داد که "ناراحت نباش، گاهی دروغ مصلحتی لازم است."
چشم هایم را گشودم، احساس کردم در شبی تاریک، درون قایقی تنها، فرسنگها دور از ساحل نشسته ام و پیشانیم را بر زانوان نهاده و آرام گریه می کنم، از چشم هایم به جای اشک قطره های حیرت می چکید، دهانم باز مانده بود و لب هایم چون خشت های یک روستای ویرانه خفته در کویر، خشک شده بود.
صدای بلند صلوات مرا به خود آورد، مرده شوی آخرین سطل های آب را پی در پی بر پیکر سفید مادرم می ریخت. موهای نازنینش بر روی سنگ از اینسو به آنسو می رفت، فریاد کشیدم:
مادر، تو با من چه کردی؟
مادر صدای مرا نشنید، نه بدان جهت که مرده بود، نه، شاید بخاطر آنکه لاله ی گوش نداشت.
کار دنیا همیشه بر « عکس » است!
زاهدی در بنی اسرائیل دویست سال طاعت کرده بود . روزها به روزه و شبها به نماز و در ان دویست سال خدای را یک لحظه نیازرده بود . با خود گفت : کاشکی ابلیس لعین را بدیدی تا با او بگفتمی : برو خاک نومیدی بر سر کن که تو را بر من هیچ دست نباشد . چون زاهد این اندیشه کرد در ساعت ابلیس در محراب او سر به در اورد . زاهد پرسید که تو کیستی . گفت من آنم که تو را ارزوی دیدار من بود . تو را سعادت پاینده باد که دویست سال است چنین به عبادت می گذرانی و من یک نفس حتی به احوال تو راه نیافته ام . و دویست سال دیگر از عمرت مانده است و مرا بر تو هرگز دست نخواهد رسید . این بگفت و نالان و گریان از پیش چشم زاهد غایب شد .
مرد عابد با خود اندیشید که دویست سال است تا خود را در بوته ی مجاهدت می گذارم . به اندیشه آن که مگر فردا بمیرم . شاید که از سر صفا و طاعت به گور شوم . اکنون دویست سال دیگر مانده است . صد سال قدم در میدان هوای خود نهم و این نفس را به مراد و شهوت او بپرورم ... انگه در صد سال واپسین توبه کنم و گذشته ها را عذر خواهم تا هم هوای نفس باشد و هم صفا و طاعت .
دیگر روز مجلس طرب بساخت و با اهل فسق و فساد بنشست و چه کارها که نکرد . چون شب درامد از حضرت جبروت خطاب امد ملک الموت را که بر و آن مرد بی فرمان را و آن مست زانی بی امان را جان بردار . که ما جریده ی اهل سعادت را از نام او برداشتیم .
آن مرد دویست سال عبادت کرد و یک شب فسق و عاقب آن چنان شد .
آنان که دویست سال فسق کنند بی آنکه شبی را عبادت چه کنند ؟
به گمانم که وضع ما بهتر از آن دو گروه باشد که گرچه عبادت زاهدانه نداشته ایم اما فسق و فجوری نیز نکرده ایم . خدا را دوست داشته ایم عاشقانه و از هرچه مناهی است پرهیز کرده ایم عاقلانه ...
نگاشتم مثلا به سبک بیهقی ! که زیاده از حد دوستش دارم ..... ! امید که ببخشاید !
مرا در جوانی عادت بود که از تبار بخشش و کرم باشم ... کلام سعدی نیز گوشواره گوشم بود که « تو نیکی میکن و در دجله انداز .... که ایزد در بیابانت دهد باز »
اینک از ساحل دجله به بیابان رسیده ام و هر چهار سو را که می نگرم تا فریاد رسی بیاید نمی بینم . یادم امد سالها پیش در احوالات « شبلی » عارف نامی نکته ای خوانده بودم که ذکر آن را بی مسمی نمیدانم .
« شبلی رحمه الله علیه در ابتدای ارادت هر که را میدید بر او سلام کردی و در نهایت دم در کشیدی تا بر او سلام کنند . از او سوال شد که چون است که در اغاز راه به سلام سبقت می گرفتی و در نهایت آن عادت رها کردی !؟ گفت : از استاد خود شنیدم که چون دو مومن به هم رسند و بر یکدیگر سلام کنند هزار طبق از نثار رحمت بر سر ایشان از عالم غیب در اید . نهصد طبق آن را باشد که سلام کرده و صد طبق نصیب آن را که جواب باز دهد . من آن وقت در آغاز ارادت بودم ... سلام ابتدا می کردم تا نصیب من از آن سعادت بیشتر شود . اکنون در مقام فتوت هستم . می خواهم بیشتر خلعت نصیب برادر شود زیرا اول قدم در فتوت و جوانمردی این است که برادر را از خود بهتر خواهی . »
آری ... نمیدانم در کجا بود که باز خواندم :
« حق تعالی تو را وصیت کرد که چون نزدیک برادر شوی بر او سلام کن تا دلش ساکن شود و از آفت تو ایمن گردد و چون به در گاه من آیی دم درکش تا من بر تو سلام کنم تا به دل ساکن شوی و از عقوبت من ایمن گردی . »
... به قول آن بزرگمرد .... روزگار غریبیست نازنین !
امروز اگر کسی را سلام کنی به غضب پاسخ دهد . جانت را فدا کنی به عقوبت دچار شوی...مهر برکشی دشنه ای بر قلبت نشیند .... و نیکی کنی دجله در برابرت صحرای سوزان گردد .
زمانه ی پدران ما کجا رفت !؟
نطفه ی گناه در کجا بسته شد که عقوبتی چنین جانفرسا را باید پذیرا بود ؟
اگر فرجام روشن یعقوب نبود ... سیاهی هجران یوسف را تحمل نمی توانستم .
با همه ی رنج هایی که در دل دارم باز هم به پا می خیزم و می گویم : سلام !
حکایت کنند در آن روزگار که چنگیز سراسر جهان را پایمال ستوران خود میکرد، روزی سربازی برای بریدن سر حکیمی ایرانی، خنجر از نیام برکشید ولی چون آگاه شد که می تواند این مرد را به قیمتی گران بفروشد، خنجر در غلاف نهاد و کاری بجا کرد، زیرا همان روز کسی او را به هزار دینار مشتری شد. اما حکیم مرد مغول را بهکناری کشید و گفت: "مرا نفروش زیرا صد بار بیشتر از این میارزم"
سربازک طماع گفته او را پذیرفت و از قبول این مبلغ سر باز زد.
خریدار دیگری آمد و مشتری شد. اما به چه قیمت؟ به قیمت پشیزی. حکیم گفت: " مرا بفروش زیرا من صد بار کمتر از این میارزم"
مغول، چون این بشنید، اندیشید که حکیم در هر دوبار او را مسخره کرده است، تیغ برکشید و حکیم را بکشت.
اما اگر پا بر سر خشم خود گذاشته و در پی درک مفهوم این کلمات زرین بر آمده بود، گنجی گرانتر از همه گنجینه های آسیا بدست آورده بود، یعنی توانسته بود "زندگی" را آنچنان که بود، قیمت گذارد.
از: ژان تارو
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
همیشه به گم کردن خو گرفته ام تا به یافتن، یافتن حدیث هر از هزار است. و از دست دادن قصه هر لحظه آدمیست.
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
تصور باطلم این بود که عنانش در اختیارم است و او نیز آنقدر با وفاست که ترک مرا هرگز نمی تواند، چه تصور باطلی! یک روز چشم باز کردم و دیدم که سالهاست از من دور شده.
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
به یاد دارم روزی با او، که همزادم بود، کنار گل زیبایی ایستاده بودم تا عکسی بگیرم، گل، از زیبایی او شرمنده بود و خود را لایق نمی دید که در کنار ما باشد، نرگس نبود اما چون نرگس شرمنده، سر به زیر افکنده بود، کاش سراغی از آن گل داشتم تا ببیند که اینک چگونه آن همزاد زیبایم مرا رها کرده است.
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
آه... خسته ام، خسته... کجا رفت آن همزاد زیبایم، کجا رفت آن اسب رهواری که خیال میکردم افسارش را در دست دارم، کجا رفت آن خوبم، کجا رفت آن......
.... کودکی ام را میگویم،
جوانی ام را میگویم.
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
اگر کسی از او سراغی دارد مرا هم خبر کند.
جوانی، گلی است که همیشه در سبد روزگار نمی ماند!
از سروده هایم در جوانی که در هیاهوی زمانه گم شد!
هشت سال پیش که آمدی سالها بود که ابرهای همه عالم در دلم میگریستند . و تو چون بید مجنونی بودی که مرا در زیر سایه سار مهربانی ات کشاندی . تاریخ سرزمینم فریاد بر میکشید که وفا مجوی از این سلک بلند جامگان . و دلم ضجه میکشید که نه ... این یکی را از تبار دیگر است . دل بر آن بند که از نیای معصومان است . و در این کشاکش این دل بود که بر تاریخ چیره گشت .
هشت سال پیش که آمدی دریچه ای را گشودی و بهار را با خود به ارمغان آوردی . در این هشت سال با گریه هایت گریستم و با خنده هایت نیز .... . که گریه هایت دشنه ای بود بر قلبم و خنده هایت چون از سر درد بود دشنه ای تیز تر . امروز تو رفتی و آن پنجره را بستی . دلم میخواهد برای سومین بار در طول زندگی ام جامه ی سیاه بر تن کنم . اولین بار در نوجوانی ام بود ... انگاه که فروغ ( کسی که مثل هیچکس نبود ... ) جان سپرد و دومین بار زمانی که جهان پهلوان تختی جانش را گرفتند . و امروز که آن دریچه مهربانی بسته میشود ..... دلم زار زار می گرید ... .
ازین پس به کدامین دیار رو کنم که رئیس جمهورش برای همه چیز ارزش قائل باشد جز مقام دنیوی ریاست جمهوری . سر را بر بالین کدام یار بنهم که حافظ و سعدی و فرهنگ دیارش را عاشقانه بشناسد .... ؟
آه .... چقدر سردم است ! این سرما از کجا می آید ؟
آقای من ! مگر پنجره را پشت سرت نبسته ای ؟ این زمهریر سرد از کجا می آید ؟
یخ کرده ام ! می لرزم ..... ! نمی خواهم باور کنم که بهار رفته است .... . اما دل صادقم بغض کرده میگوید : « آرام باش ! زمستان است .... ! »