تبليغاتX
شبدر
بیانی از دلتنگی ها
ما نماندیم و « عکس » ما  ماند

کار دنیا همیشه بر « عکس » است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 21:44  توسط ابو سعید  | 

زاهدی در بنی اسرائیل دویست سال طاعت کرده بود . روزها به روزه و شبها به نماز و در ان دویست سال خدای را یک لحظه نیازرده بود . با خود گفت : کاشکی ابلیس لعین را بدیدی تا با او بگفتمی : برو خاک نومیدی بر سر کن که تو را بر من هیچ دست نباشد .   چون زاهد این اندیشه کرد در ساعت ابلیس در محراب او سر به در اورد . زاهد پرسید که تو کیستی . گفت من آنم که تو را ارزوی دیدار من بود . تو را سعادت پاینده باد که دویست سال است چنین به عبادت می گذرانی و من یک نفس حتی به احوال تو راه نیافته ام . و دویست سال دیگر از عمرت مانده است و مرا بر تو هرگز دست نخواهد رسید . این بگفت و نالان و گریان از پیش چشم زاهد غایب شد .

مرد عابد با خود اندیشید که دویست سال است تا خود را در بوته ی مجاهدت می گذارم . به اندیشه آن که مگر فردا بمیرم . شاید که از سر صفا و طاعت به گور شوم . اکنون دویست سال دیگر مانده است . صد سال قدم در میدان هوای خود نهم و این نفس را به مراد و شهوت او بپرورم ... انگه در صد سال واپسین توبه کنم و گذشته ها را عذر خواهم تا هم هوای نفس باشد و هم صفا و طاعت .

دیگر روز مجلس طرب بساخت و با اهل فسق و فساد بنشست و چه کارها که نکرد . چون شب درامد از حضرت جبروت خطاب امد ملک الموت را که بر و آن مرد بی فرمان را و آن مست زانی بی امان را جان بردار . که ما جریده ی اهل سعادت را از نام او برداشتیم .

آن مرد دویست سال عبادت کرد و یک شب فسق و عاقب آن چنان شد .

آنان که دویست سال فسق کنند بی آنکه شبی را عبادت چه کنند ؟

به گمانم که وضع ما بهتر از آن دو گروه باشد که گرچه عبادت زاهدانه نداشته ایم اما فسق و فجوری نیز نکرده ایم . خدا را دوست داشته ایم عاشقانه و از هرچه مناهی است پرهیز کرده ایم عاقلانه ...

 

نگاشتم مثلا به سبک بیهقی ! که زیاده از حد دوستش دارم ..... ! امید که ببخشاید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 14:42  توسط ابو سعید  | 

مرا در جوانی عادت بود که از تبار بخشش و کرم باشم ... کلام سعدی نیز گوشواره گوشم بود که « تو نیکی میکن و در دجله انداز .... که ایزد در بیابانت دهد باز »

اینک از ساحل دجله به بیابان رسیده ام و هر چهار سو را که می نگرم تا فریاد رسی بیاید نمی بینم . یادم امد سالها پیش در احوالات « شبلی » عارف نامی نکته ای خوانده بودم که ذکر آن را بی مسمی نمیدانم .

« شبلی رحمه الله علیه در ابتدای ارادت هر که را میدید بر او سلام کردی و در نهایت دم در کشیدی تا بر او سلام کنند . از او سوال شد که چون است که در اغاز راه به سلام سبقت می گرفتی و در نهایت آن عادت رها کردی !؟ گفت : از استاد خود شنیدم که چون دو مومن به هم رسند و بر یکدیگر سلام کنند هزار طبق از نثار رحمت بر سر ایشان از عالم غیب در اید . نهصد طبق آن را باشد که سلام کرده و صد طبق نصیب آن را که جواب باز دهد . من آن وقت در آغاز ارادت بودم ... سلام ابتدا می کردم تا نصیب من از آن سعادت بیشتر شود . اکنون در مقام فتوت هستم . می خواهم بیشتر خلعت نصیب برادر شود زیرا اول قدم در فتوت و جوانمردی این است که برادر را از خود بهتر خواهی . »

آری ... نمیدانم در کجا بود که باز خواندم :

« حق تعالی تو را وصیت کرد که چون نزدیک برادر شوی بر او سلام کن تا دلش ساکن شود و از آفت تو ایمن گردد و چون به در گاه من آیی دم درکش تا من بر تو سلام کنم تا به دل ساکن شوی و از عقوبت من ایمن گردی . »

... به قول آن بزرگمرد .... روزگار غریبیست نازنین !

امروز اگر کسی را سلام کنی به غضب پاسخ دهد . جانت را فدا کنی به عقوبت دچار شوی...مهر برکشی دشنه ای بر قلبت نشیند .... و نیکی کنی دجله در برابرت صحرای سوزان گردد .

زمانه ی پدران ما کجا رفت !؟

نطفه ی گناه در کجا بسته شد که عقوبتی چنین جانفرسا را باید پذیرا بود ؟

اگر فرجام روشن یعقوب نبود ... سیاهی هجران یوسف را تحمل نمی توانستم .

 

با همه ی رنج هایی که در دل دارم باز هم به پا می خیزم و می گویم : سلام !

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 22:2  توسط ابو سعید  | 

حکایت کنند در آن روزگار که چنگیز سراسر جهان را پایمال ستوران خود میکرد، روزی سربازی برای بریدن سر حکیمی ایرانی، خنجر از نیام برکشید ولی چون آگاه شد که می تواند این مرد را به قیمتی گران بفروشد، خنجر در غلاف نهاد و کاری بجا کرد، زیرا همان روز کسی او را به هزار دینار مشتری شد. اما حکیم مرد مغول را به​کناری کشید و گفت: "مرا نفروش زیرا صد بار بیشتر از این می​ارزم"
سربازک طماع گفته او را پذیرفت و از قبول این مبلغ سر باز زد.
خریدار دیگری آمد و مشتری شد. اما به چه قیمت؟ به قیمت پشیزی. حکیم گفت: " مرا بفروش زیرا من صد بار کمتر از این می​ارزم"
مغول، چون این بشنید، اندیشید که حکیم در هر دوبار او را مسخره کرده است، تیغ برکشید و حکیم را بکشت.
اما اگر پا بر سر خشم خود گذاشته و در پی درک مفهوم این کلمات زرین بر آمده بود، گنجی گرانتر از همه گنجینه های آسیا بدست آورده بود، یعنی توانسته بود "زندگی" را آنچنان که بود، قیمت گذارد.
از: ژان تارو

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 15:27  توسط ابو سعید  | 

یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
همیشه به گم کردن خو گرفته ام تا به یافتن، یافتن حدیث هر از هزار است. و از دست دادن قصه هر لحظه آدمیست.

یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
تصور باطلم این بود که عنانش در اختیارم است و او نیز آنقدر با وفاست که ترک مرا هرگز نمی تواند، چه تصور باطلی! یک روز چشم باز کردم و دیدم که سالهاست از من دور شده.

یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
به یاد دارم روزی با او، که همزادم بود، کنار گل زیبایی ایستاده بودم تا عکسی بگیرم، گل، از زیبایی او شرمنده بود و خود را لایق نمی دید که در کنار ما باشد، نرگس نبود اما چون نرگس شرمنده، سر به زیر افکنده بود، کاش سراغی از آن گل داشتم تا ببیند که اینک چگونه آن همزاد زیبایم مرا رها کرده است.

یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
آه... خسته ام، خسته... کجا رفت آن همزاد زیبایم، کجا رفت آن اسب رهواری که خیال میکردم افسارش را در دست دارم، کجا رفت آن خوبم، کجا رفت آن......

.... کودکی ام را میگویم،
جوانی ام را میگویم.

یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
اگر کسی از او سراغی دارد مرا هم خبر کند.
جوانی، گلی است که همیشه در سبد روزگار نمی ماند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 22:27  توسط ابو سعید  | 

من و تو،
چون دو مسیر متوازی
دیریست
یار و همره شده ایم،
به امیدی که پس از کم شدن فاصله ها،
عاقبت هر دو به یک جاده خواهیم رسید.
کاش میدانستی،
که دو خط متوازی هرگز،
میل دیدار تلاقی نکنند.

        از سروده هایم در جوانی که در هیاهوی زمانه گم شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 21:35  توسط ابو سعید  | 

هشت سال پیش که آمدی سالها بود که ابرهای همه عالم در دلم میگریستند . و تو چون بید مجنونی بودی که مرا در زیر سایه سار مهربانی ات کشاندی . تاریخ سرزمینم  فریاد بر میکشید که وفا مجوی از این سلک بلند جامگان . و دلم ضجه میکشید که نه ... این یکی را از تبار دیگر است . دل بر آن بند که از نیای معصومان است . و در این کشاکش این دل بود که بر تاریخ چیره گشت .

هشت سال پیش که آمدی دریچه ای را گشودی و بهار را با خود به ارمغان آوردی . در این هشت سال با گریه هایت گریستم و با خنده هایت نیز .... . که گریه هایت دشنه ای بود بر قلبم و خنده هایت چون از سر درد بود دشنه ای تیز تر . امروز تو رفتی و آن پنجره را بستی . دلم میخواهد برای سومین بار در طول زندگی ام جامه ی سیاه بر تن کنم . اولین بار در نوجوانی ام بود ... انگاه که فروغ ( کسی که مثل هیچکس نبود ... ) جان سپرد و دومین بار زمانی که جهان پهلوان تختی جانش را گرفتند . و امروز که آن دریچه مهربانی بسته میشود ..... دلم زار زار می گرید ... . 

ازین پس به کدامین دیار رو کنم که رئیس جمهورش برای همه چیز ارزش قائل باشد جز مقام دنیوی ریاست جمهوری . سر را بر بالین کدام یار بنهم که حافظ و سعدی و فرهنگ دیارش را عاشقانه بشناسد .... ؟

آه .... چقدر سردم است ! این سرما از کجا می آید ؟

آقای من ! مگر پنجره را پشت سرت نبسته ای ؟ این زمهریر سرد از کجا می آید ؟

یخ کرده ام ! می لرزم ..... ! نمی خواهم باور کنم که بهار رفته است .... . اما دل صادقم بغض کرده  میگوید : « آرام باش ! زمستان است .... ! »

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 22:38  توسط ابو سعید  | 

پدرم روزی گفت: پسرم، هر انسان ساده ای می تواند دانه های درون یک سیب را بشمرد. اما تنها خداست که می تواند سیب های درون یک دانه را بشمرد.

پدر سالهاست که در خاک خفته است و من همچنان در اندیشه شمارش سیب ها و دانه ها هستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 3:11  توسط ابو سعید  |