غسالخانه کنج گورستان بود، از درون همهمه بسیار می آمد و جمعیتی نسبتا زیاد در پشت در و فضای گورستان منتظر بودند تا پس از شستشو و غسل، مرده را که مادرم بود، برای نماز و دفن بیاورند.
من در گوشه ای ایستاده بودم و از پس پرده های اشک، نظاره گر تسلیم او در برابر مشیت الهی بودم.
سفید بود مثل برف، قدش راست شده بود، سطل آب را که بر پیکرش می ریختند یاد تخت بیمارستان افتادم که وقتی سالهای پیش مرا برای یک عمل جراحی برده بودند، مادر با دست های مهربانش که حالا سرد شده بود با گرمی مادرانه آب را بر پیشانیم می پاشید تا به هوش آیم. در افکار پریشانم خاطرات سالهای دور، جان گرفته بود.
خاطره آن روز که مادرم با اکرم خانم یکی از زنان همسایه چه قشقرقی به راه انداخته بود که دخترش مینا در پی یک نزاع کودکانه به من گفته بود "خاک بر سر یه گوش" و... وای که چه بر سر مادرم آمد وقتی موضوع را فهمید، با شتابی عجیب خود را به خانه اکرم خانم رسانده بود و آن جنجال و هیاهو که اگر یکبار دیگر مینا از این غلط ها بکند... و مادر که حالا با قامت یخ کرده روی آن سنگ افتاده بود چقدر برایم گریسته بود.
لحظه به لحظه بر جمعیت گورستان افزوده میشد. دوستان پدرم او را حلقه کرده بودند و پدر با بغض و اشک از مرگ ناگهانی مادر برایشان تعریف می کرد. این دومین باری بود که گریه پدر را میدیدم. بار اول در بیمارستان بودم، وقتی او بر بالای تختم بود و با انگشتان مهربانش که بوی سیگار می داد، موهای سرم را به کناری زده بود تا پیوند لاله گوش را ببیند. و وقتی که مرا مثل همه آدم های دیگر با دو لاله گوش دیده بود شروع به گریستن کرده بود. طوری که همیشه برایم جای سوال داشت که گریه پدر اشک شوق بود یا ضجه های یک درد پنهان.
چنان گریسته بود که دل آدمی کباب می شد و من نمی دانستم که چرا پدر آنگونه دلخراش و جگر سوز می گرید. آه مادر، حالا میدانم که پدر به خاطر تو گریه کرده بود.!
مادرم را داشتند می شستند. سفید بود مثل برف، سطل آب را که بر پیکرش می ریختند یاد آن روز افتادم که وسط اتاق کوچک آن خانه قدیمی، مادرم چادری را پهن کرد و چند قلک سفالی کوچک و بزرگ را آورد و شکست، از قلک ها صدای ریزش سکه می آمد و فرو ریختن اسکناس های کهنه و نو چون برگ های رنگارنگ درختان در پاییز، همه به دور چادر جمع شده بودیم و اسکناس ها را پدرم با چند تکه نخ بسته بندی می کرد. مادر می گفت کم است و پدر می گفت خدا بزرگ است.
سرانجام وقتی مادر انگشتر و گردنبند طلایش را نیز به آن اضافه کرد، برادرم که با من همیشه سر جنگ داشت به صدا در آمد که: "بدبخت این همه پول را باید بدهیم که برای خانم خانما لاله گوش بخریم. حالا نمیشه موهاتو بندازی رو گوشت تا کسی نفهمه که تو یه لاله گوش کم داری؟ هیچ می فهمی با این همه پول چه کارها میشه کرد؟"
و بوی تند کافور مرا به خود آورد. در گوشه غسالخانه ایستاده بودم، مادرم را می شستند، گریه کردن یادم رفته بود، خشک شده بودم، بهت زده بودم، چه می دیدم؟ سطل آب را که بر پیکر مادر ریختند یاد آن روز افتادم که وقتی مرا از بیمارستان به خانه آوردند، خاله ها و زن دایی ها به دیدنم آمده بودند. و بعد دسته دسته دوستان همکلاسی ام، عمه ها، همسایه ها و هر کسی که می آمد می خواست تا موهای سرم را به کناری بزنم تا لاله ی گوش پیوند شده را ببیند. و اگر کنجکاوی ها و پرسش های بی امان عفت خانم همسایه روبرویی نبود شاید هرگز نمی توانستم از زبان مادر بشنوم که پدر در مقابل پرداخت سی هزار تومان پول و واگذاری یک قطعه زمین که از پدر بزرگ برایش به ارث رسیده بود در حق یک زن ناشناس که فقیر بوده و سرپرستی چند بچه یتیم را به عهده داشته لاله گوش او را خریداری و برای من پیوند زده است.
دستم را از زیر روسری به طرف گوشم بردم، در پشت لاله گوش خط باریکی که جای عمل جراحی بود در زیر انگشتانم کاملا حس می شد. گوشم یخ زده بود، درست مثل جسد مادر.
بر روی سنگ، قامت سفید مادر دراز شده بود و وقتی سطل آب را روی او ریختند بی اختیار و هراسناک چشمانم را بستم و در یک لحظه، در سیاهی پشت مردمک هایم، پدرم را دیدم که آهسته و نجوا کنان مادر را دلداری می داد که "ناراحت نباش، گاهی دروغ مصلحتی لازم است."
چشم هایم را گشودم، احساس کردم در شبی تاریک، درون قایقی تنها، فرسنگها دور از ساحل نشسته ام و پیشانیم را بر زانوان نهاده و آرام گریه می کنم، از چشم هایم به جای اشک قطره های حیرت می چکید، دهانم باز مانده بود و لب هایم چون خشت های یک روستای ویرانه خفته در کویر، خشک شده بود.
صدای بلند صلوات مرا به خود آورد، مرده شوی آخرین سطل های آب را پی در پی بر پیکر سفید مادرم می ریخت. موهای نازنینش بر روی سنگ از اینسو به آنسو می رفت، فریاد کشیدم:
مادر، تو با من چه کردی؟
مادر صدای مرا نشنید، نه بدان جهت که مرده بود، نه، شاید بخاطر آنکه لاله ی گوش نداشت.