تبليغاتX
شبدر - می روی و گریه می آید مرا .... لحظه ای بنشین که باران بگذرد !
بیانی از دلتنگی ها

هشت سال پیش که آمدی سالها بود که ابرهای همه عالم در دلم میگریستند . و تو چون بید مجنونی بودی که مرا در زیر سایه سار مهربانی ات کشاندی . تاریخ سرزمینم  فریاد بر میکشید که وفا مجوی از این سلک بلند جامگان . و دلم ضجه میکشید که نه ... این یکی را از تبار دیگر است . دل بر آن بند که از نیای معصومان است . و در این کشاکش این دل بود که بر تاریخ چیره گشت .

هشت سال پیش که آمدی دریچه ای را گشودی و بهار را با خود به ارمغان آوردی . در این هشت سال با گریه هایت گریستم و با خنده هایت نیز .... . که گریه هایت دشنه ای بود بر قلبم و خنده هایت چون از سر درد بود دشنه ای تیز تر . امروز تو رفتی و آن پنجره را بستی . دلم میخواهد برای سومین بار در طول زندگی ام جامه ی سیاه بر تن کنم . اولین بار در نوجوانی ام بود ... انگاه که فروغ ( کسی که مثل هیچکس نبود ... ) جان سپرد و دومین بار زمانی که جهان پهلوان تختی جانش را گرفتند . و امروز که آن دریچه مهربانی بسته میشود ..... دلم زار زار می گرید ... . 

ازین پس به کدامین دیار رو کنم که رئیس جمهورش برای همه چیز ارزش قائل باشد جز مقام دنیوی ریاست جمهوری . سر را بر بالین کدام یار بنهم که حافظ و سعدی و فرهنگ دیارش را عاشقانه بشناسد .... ؟

آه .... چقدر سردم است ! این سرما از کجا می آید ؟

آقای من ! مگر پنجره را پشت سرت نبسته ای ؟ این زمهریر سرد از کجا می آید ؟

یخ کرده ام ! می لرزم ..... ! نمی خواهم باور کنم که بهار رفته است .... . اما دل صادقم بغض کرده  میگوید : « آرام باش ! زمستان است .... ! »

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 22:38  توسط ابو سعید  |