یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
همیشه به گم کردن خو گرفته ام تا به یافتن، یافتن حدیث هر از هزار است. و از دست دادن قصه هر لحظه آدمیست.
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
تصور باطلم این بود که عنانش در اختیارم است و او نیز آنقدر با وفاست که ترک مرا هرگز نمی تواند، چه تصور باطلی! یک روز چشم باز کردم و دیدم که سالهاست از من دور شده.
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
به یاد دارم روزی با او، که همزادم بود، کنار گل زیبایی ایستاده بودم تا عکسی بگیرم، گل، از زیبایی او شرمنده بود و خود را لایق نمی دید که در کنار ما باشد، نرگس نبود اما چون نرگس شرمنده، سر به زیر افکنده بود، کاش سراغی از آن گل داشتم تا ببیند که اینک چگونه آن همزاد زیبایم مرا رها کرده است.
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
آه... خسته ام، خسته... کجا رفت آن همزاد زیبایم، کجا رفت آن اسب رهواری که خیال میکردم افسارش را در دست دارم، کجا رفت آن خوبم، کجا رفت آن......
.... کودکی ام را میگویم،
جوانی ام را میگویم.
یک وقت به خود آمدم که دیدم گمش کرده ام،
اگر کسی از او سراغی دارد مرا هم خبر کند.
جوانی، گلی است که همیشه در سبد روزگار نمی ماند!