حکایت کنند در آن روزگار که چنگیز سراسر جهان را پایمال ستوران خود میکرد، روزی سربازی برای بریدن سر حکیمی ایرانی، خنجر از نیام برکشید ولی چون آگاه شد که می تواند این مرد را به قیمتی گران بفروشد، خنجر در غلاف نهاد و کاری بجا کرد، زیرا همان روز کسی او را به هزار دینار مشتری شد. اما حکیم مرد مغول را بهکناری کشید و گفت: "مرا نفروش زیرا صد بار بیشتر از این میارزم"
سربازک طماع گفته او را پذیرفت و از قبول این مبلغ سر باز زد.
خریدار دیگری آمد و مشتری شد. اما به چه قیمت؟ به قیمت پشیزی. حکیم گفت: " مرا بفروش زیرا من صد بار کمتر از این میارزم"
مغول، چون این بشنید، اندیشید که حکیم در هر دوبار او را مسخره کرده است، تیغ برکشید و حکیم را بکشت.
اما اگر پا بر سر خشم خود گذاشته و در پی درک مفهوم این کلمات زرین بر آمده بود، گنجی گرانتر از همه گنجینه های آسیا بدست آورده بود، یعنی توانسته بود "زندگی" را آنچنان که بود، قیمت گذارد.
از: ژان تارو