تبليغاتX
شبدر - سلام !
بیانی از دلتنگی ها

مرا در جوانی عادت بود که از تبار بخشش و کرم باشم ... کلام سعدی نیز گوشواره گوشم بود که « تو نیکی میکن و در دجله انداز .... که ایزد در بیابانت دهد باز »

اینک از ساحل دجله به بیابان رسیده ام و هر چهار سو را که می نگرم تا فریاد رسی بیاید نمی بینم . یادم امد سالها پیش در احوالات « شبلی » عارف نامی نکته ای خوانده بودم که ذکر آن را بی مسمی نمیدانم .

« شبلی رحمه الله علیه در ابتدای ارادت هر که را میدید بر او سلام کردی و در نهایت دم در کشیدی تا بر او سلام کنند . از او سوال شد که چون است که در اغاز راه به سلام سبقت می گرفتی و در نهایت آن عادت رها کردی !؟ گفت : از استاد خود شنیدم که چون دو مومن به هم رسند و بر یکدیگر سلام کنند هزار طبق از نثار رحمت بر سر ایشان از عالم غیب در اید . نهصد طبق آن را باشد که سلام کرده و صد طبق نصیب آن را که جواب باز دهد . من آن وقت در آغاز ارادت بودم ... سلام ابتدا می کردم تا نصیب من از آن سعادت بیشتر شود . اکنون در مقام فتوت هستم . می خواهم بیشتر خلعت نصیب برادر شود زیرا اول قدم در فتوت و جوانمردی این است که برادر را از خود بهتر خواهی . »

آری ... نمیدانم در کجا بود که باز خواندم :

« حق تعالی تو را وصیت کرد که چون نزدیک برادر شوی بر او سلام کن تا دلش ساکن شود و از آفت تو ایمن گردد و چون به در گاه من آیی دم درکش تا من بر تو سلام کنم تا به دل ساکن شوی و از عقوبت من ایمن گردی . »

... به قول آن بزرگمرد .... روزگار غریبیست نازنین !

امروز اگر کسی را سلام کنی به غضب پاسخ دهد . جانت را فدا کنی به عقوبت دچار شوی...مهر برکشی دشنه ای بر قلبت نشیند .... و نیکی کنی دجله در برابرت صحرای سوزان گردد .

زمانه ی پدران ما کجا رفت !؟

نطفه ی گناه در کجا بسته شد که عقوبتی چنین جانفرسا را باید پذیرا بود ؟

اگر فرجام روشن یعقوب نبود ... سیاهی هجران یوسف را تحمل نمی توانستم .

 

با همه ی رنج هایی که در دل دارم باز هم به پا می خیزم و می گویم : سلام !

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 22:2  توسط ابو سعید  |